این روزهامون
این چند روزه بابارضا چند باری بردمون بیرون وکلی حال و هوای من عوض شد . تو هم کلی کیف کرده بودی و مردم و مغازه ها رو نگاه میکردی و ذوق میکردی و از شدت هیجان دستاترو تا مچ میذاشتی دهنت و میخوردی عزیزه دلم .
دوشنبه رفتیم پیتزا دی اول میخواستیم بریم پیتزا 20 ولی اونجا اغلب خیلی شلوغه و گفتیم اونجا اذیت میشی و رفتیم دی و بدک نبود با وجود عسلی مثل تو خیلی بهمون خوش گذشت تو هم در و دیوار و تابلوهای رنگی رو دیده بودی از تعجب چشمات 4 تا شده بود من و بابات هم که از ذوقمون نیشمون تا بناگوشمون باز بود
. بعدش رفتیم شهر کتاب و برات کلی کتاب و سیدی گرفتیم و یه بسته کتاب هم برای نوژان (نی نی دوستمون )گرفتیم برای دندون در آوردنش و گفتیم بریم خونشون زنگ زدیم دیدیم خونه هستند. توی ماشین بهت شیر میدادم و به خاطر همین توی فست فود و فروشگاه گرسنه نشدی و منم اذیت نشدم البته توی خونه شیرم رو توی شیشه برات ریخته بودم برای محض اطمینان ولی نیازی بهش نشد .نمیدونم چرا بیرون از خونه شیر دادن بهت خیلی برام سخته .رفتیم خونه دوستامون و نوژان هم از دیدن تو ذوق کرده بود و تو هم براش دست وپا میزدی نوژان دقیقا 1 سال ازت بزرگتره . البته اولین کتکتم ازش خوردی مامانش گفت نی نیرو ناز کن اونم اومد زد تو سرت که منم خیلی ناراحت شدم ولی خوب پیش میاد دیگه
.اونجا هم خیلی دختر خوبی بودی قربونت برم من فقط آخر شب دیگه خوابت گرفته بود و گهوارتو میخواشتی قاطی کرده بودی .
.gif)
سه شنبه هم رفتیم مهستان و کالسکتم برده بودیم بهمون خیلی خوش گذشت و تو هم مغرور توی کالسکت نشسته بودی و بابا رضا هی برت میداشت و بغلت میکرد و میگفت میخوام تو بغلم باشه تا اینکه بعداز کلی دور زدن خوابت برد و اومدیم خونه و از خستگی ساعت 9:30 خوابیدی
.
.gif)
چهارشنبه هم رفتیم پروما کمی برای خونه خرید کردیم اونجا هم خیلی ماه بودی و با دقت مردم رو نگاه میکردی. برات یه لباس هم خریدیم اومدیم خونه تنت کردیم برات کوچیک بود و بابا رضا زودی برد عوض کرد .
جمعه هم دعوت شدیم خونه پسرخالمینا . همشون عاشقتن و باهات کلی بازی میکنن و تو هم دوستشون داری .
خلاصه که هفته شلوغ و خوبی داشتیم این هفته حوصلمون سر نرفت.
.gif)
تو فست فود دی و تو محو تماشا .

پارمین و باباش تو مهستان .

من و اولین کتابام .

و حالا
.
.
.
اینم از وضعیت این روزهای بابا رضا
.gif)



این روزهامون
